سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
گناه وتنهایی

از اینورو اونور شنیدم داری عروس میشی گلم ،مبارکت باشه ولی آتیش گرفته این دلم ،خیال می کردم با منی ،عشق منی ،مال منی ،فکر نمی کردم یه روزی راحت ازم دل بکنی.

باور نمی کردم بخوای راست راسی تنهام بذاری آخه یه عمر همش بهم گفته بودی دوسم داری ،گفته بودی عاشقمی به پای عشقم میشینی ،می گفتی هر جا که باشی خودت رو با من میبینی .

رفتی سراغ دشمنم یه پست نامرد حسود .یکی که حتی به خدا لنگ? کفشمم نبود ،به ذهنشم نمی رسید حتی نگاش کنی یه روز.

آخ که چه دردی می کشم هی دل بیچاره بسوز ،با این همه ولی هنوز عسقت برام مقدسه ،همینکه تو شاد باشی و بخندی واسه من بسه.

تاج عروسیتو برات خودم هدیه میخرم ،غصه نخور حرفاتو من پیش کسی نمی برم. هرکی بپرسه بهش میگم خودم ازش خواستم بره ،میگم برای هردومون اینجوری خیلی بهتره.

با این که میدونم برات همدمو غمخوار نمیشه ، آرزو میکنم دلت یه لحظه غصه دار نشه ، با اینکه می دونم یه روزتورو پشیمون می بینم ،همیشه از خدا می خوام چشماتو گریون نبینم ، با اینکه از دوری تو دلم داره می ترکه ولی به خاطر تو هم شده میگم مبارکه.

                                                           

                                                          ((امین حبیبی))


نوشته شده در جمعه 90/1/12ساعت 1:59 عصر توسط منصوره نظرات ( ) | |

خدایا کفر نمی گویم پریشانم چه می خواهی تو از جانم . مرا بی آنکه خودم خواهم اسیر زندگی کردی !!! خداوندا اگر روزی رعرش خود به زیر آیی ،لباس فقر بپوشی و غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیندازی وشب آهسته وخسته و تهی دست وزبان بسته به سوی خانه باز آیی ،زمین و آسمان را کفرمی گویی!نمی گویی؟

خداوندا گر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایه ی دیوار بگشایی ،لبت برکاس? مسی بگذاری وقدی آنطرف ترعمارت های مرمرین ببینی واعصابت برای سکه ای این سو وآن سودر روان باشد ،زمین واسمان را کفر می گویی! نمی گویی؟

خداوندا اگر روزی بشر گردی ، زحال بندگانت با خبر گردی ،پشیمان می شوی از قص? خلقتت ، ازاین بودن ار این بدعت . خداوندا تو مسئولی ،خداوندا تو میدانی که انسان بودن وماندن در این دنیا دشوار است . چه رنجی می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است.


نوشته شده در چهارشنبه 90/1/10ساعت 11:36 صبح توسط منصوره نظرات ( ) | |

وقتی راه رفتن آموختی ،دویدن بیاموز ، دویدن که آموختی ،پرواز را .راه رفتن بیاموز زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شوند وسرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کنند .دویدن بیاموز چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که بخواهی زود باشی دیر . پرواز را یاد بگیر نه برای این که از زمین جدا باشی،برای اینکه به اندازه فاصل? زمین تا آسمون گسترده شوی. من راه درفتن را ازیک سنگ اموختم و دویدن را از یک کرم خاکی آموختم وپرواز را از یک درخت. بادها از رفتن چیزی به من نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند. پلنگان ،دویدن را به من نیا موختند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند . پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند،زیرا چنان در پرواز خود غرق شده بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند.اما سنگی که درد سکون را کشیده بود رفتن را می شناخت وکرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود دویدن را می فهمید ودرختی که پاهایش درگل بود از پرواز بسیار می دانست . آنها در حسرت به دردرسیده بودند واز درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت. وقتی راه رفتن آموختی دویدن بیاموز ،دویدن که آموختی پرواز را . راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری. دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی. پرواز را یاد بگیر زیرا روزی باید از خودت تا خدا پر بزنی.


نوشته شده در چهارشنبه 90/1/10ساعت 11:21 صبح توسط منصوره نظرات ( ) | |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ